|
مشاوره -
خود باوری زنان
|
|
چهارشنبه ، 30 تیر 1389 ، 15:07 |
فصل هشتم صداقت آیا تاکنون برای شما پیش آمده که بعد از صرف ناهار با نامزد سابقتان ، به همسرتان بگویید که با دوستانم بودم (( منظور از دوستات ، دوستان اناث (که منظور جمع مؤنث ) است )) و یا به دلیل این که نتوانسته اید از وراجی خودداری کنید ، به اعتماد دوستانتان خیانت کرده باشید ؟ و یا ایده یا نظریه ای که متعلق به شما نبوده را با نام خود بیان کرده باشید؟ یا به دلیل احساس خطر ، موفقیت زیر دستتان را کتمان کرده باشید ؟ یا در مقابل رفتار بدی که می دانید باید با آن مبارزه کرد ، سکوت اختیار کرده باشید؟ متاسفانه شما امروز می توانید کتابهای متعددی درباره ی خودباوری بخوانید بدون این که بیاموزید که چنین رفتارهایی که در واقع نشان دهنده ی ناتوانی در حفظ صداقت شخصی است ، برای اعتماد به نفس شما آثار سوء بیشماری به دنبال دارد . رسیدن به خودباوری بسیار فراتر از آنست که فقط در مقابل آئینه بایستید و به خود نگاه کنید و مرتبا تکرار کنید " من وضعیتی بسیار عالی دارم ، و هیچ عیبی ندارم ". متاسفانه زنان ، ( مانند مردان ) عقاید نادرست بسیاری در مورد آنچه که خودباوری را تقویت می کند ، می پذیرند . و زمانی که استراتژی هایشان به خوبی عمل نمی کنند ، به جای این که فرضیات زیر بنایی این استراتژیها را مورد تردید قرار دهند ، معمولا خود را سرزنش می کنند .فقط اگر بتوانم هر روز نظراتم را بیان کنم ، اگر فقط خدمات اجتماعی کافی ارائه دهم ، اگر گروهی از دوستانی داشته باشم که با تائید خود من را حمایت کنند ، اگر فقط بتوانم هر روز نظراتم را بیان کنم ، اگر فقط خدمات اجتماعی کافی ارائه دهم ، اگر فقط پیشرفت کنم ،اگر فقط با فلان کس ارتباط برقرار کنم ، در این صورت خودباوری خواهم داشت. واقعیت این است که بعضی از این موقعیتها ممکن است باعث احساس شادی بیشتری در فرد شوند (البته نه لزوما) ، اما هیچ کدام در فرد خودباوری ایجاد نمی کنند . خودباوری بازتابیست از نحوه ی زندگی و برخورد ما با چالشهای آن ، نه آنچه که داریم یا آنچه که به نظر می رسیم یا میزانی که محبوب هستیم . یکی از مهمترین منابع خودباوری ،صداقتی است که در فعالیتهای روزمره ی خود نشان می دهیم ـ هماهنگی بین گفتار و کردار . زمانی که به قول خود وفا می کنیم ، به تعهداتمان عمل می کنیم و با دیگران به طوری مناسب ،صادقانه ، روراست و محترمانه برخورد می کنیم ـ نتایجی را به دست می آوریم که از تایید دیگران مؤثرتر و قدرتمندتراست ـ ما تایید خود را به دست می آوریم و این گونه احساس می کنیم : من فردی هستم که خود ( و دیگران) می توانند به او اعتماد ، من اخلاق خود را می پسندم ، من فردی را که از خود ساخته ام ، دوست داشته و تحسین می کنم . این به معنای خودباوری است . اما برعکس ، اگر قولها و تعهدات ما بدون پشتوانه ی عزمی راسخ برای پایبندی به آنها لحظه ای باشند ، اگر با دیگران غیر شرافتمندانه ، فریبکارانه و با قصد سوء استفاده برخورد کنیم ، اگر به گونه ای تحسین آمیز با دیگران رفتار نکنیم ، با احساسی رها می شویم که مخرب تر از مورد تایید قرار نگرفتن است . ما " خود " را انکار می کنیم و درد این تایید نشدن با یک کلاس تمرین یا یک ماجرای عشقی تازه ، قابل بهبود نیست . جانیس معاون یک مدیر حسابداری همواره می خواست که همه او را دوست داشته باشند . او همیشه به مردم قول کارهایی می داد که برایشان انجام دهد ، در واقع بیش از آنچه قادر باشد به آنها عمل کند . او با دوستان وهمکارانش اینگونه رفتار می کرد و زمنی که نمی توانست به قول خود عمل کند ، باعث عصبانیت بعضی از افراد می شد و تصور می کرد که عصبانیت آنها ، تنها علت احساس بدبختی اوست . پس از طی مراحل درمان ، آرام آرام دریافت که علت اصلی احساس پریشانی اش ، قول دادن لحظه ای و عهد شکنی بدون ملاحظه ی خودش بوده است . من به او تکلیفی دادم که به مدت دو هفته هر روز انجام دهد ـ نوشتن شش تا ده جمله تکمیلی برای فرازه " اگر سطح بالاتری از صداقت در فعالیتهای روزانه داشتم ... " . جملات پایانی او عبارت بودند از ، " این همه قول نمی دادم ؛ به قول خود عمل می کردم ؛ برای جلب محبت دیگران دروغ نمی گفتم ؛ قولهای کمتری می دادم . " بعد از این که این روشها را عملا به مدت یک ماه آزمایش کرد ، گفت : " آنچه اکنون به خوبی درک می کنم این است که اگر عمل نمودن به قولها و تعهداتم برای من اهمیت دارند ، باید واقعا در مرود آنچه که برای انجام دادنش به دیگران قول می دهم ، دقت کنم . من می توانم همیشه به همه چیز و همه کس بله بگویم . " در ابتدا ، پایبندی به این شیوه برای او آسان نبود ، اما همانگونه که مراحل درمان را طی می کرد و نیازش برای تایید دیگران و کاهش و خود تاییدی اش افزایش می یافت ، دادن جواب مثبتب و جواب منفی در هنگامی که می خواست ، برایش آسانتر و طبیعی تر جلوه می کرد . او گفت : " بیشتر ستمهایی که در طول عمر در حق خود روا داشته ام ، از این ترس من ناشی شده که مبادا کسی مرا مورد تایید قرار ندهد . اما حالا تایید خودم برایم مهم است نه تایید دیگران . " پس از خشونتی که همسرش هنگام تنبیه بدنی موافق نبود ، ولی می ترسید که اگر مخالفت خودم را نسبت به این کار تام ابراز کند ، زندگی مشترکش به خطر بیفتد . ناراحتی او به حدی رسید که برای درمان به او مراجعه کرد . " من احساس می کنم در حق خود و همینطور فرزندانم خیانت می کنم ، ولی مادرم همیشه به من می گفت که مهمترین وظیفه ی زن همراهی با شوهر است. اما در این صورت عزت نفس من چه می شود ؟ " از او پرسیدم :" آیای شما به دخترتان می آموزید که صداقت شخصی کم اهمیت تر از تلاش برای حفظ زندگی مشترک است ؟ " او با دلخوری پاسخ داد : " مطمئنا نه . " بعد از یک هفته ، او مخالفت خود را با رفتار تام ابراز کرد و تام پذیرفت که برای درمان مراجعه کند . مارلا یک پزشک بود که در یکی بیمارستان محلی در حومه شهر کار می کرد . اگر مجموع روزهایی که بیمارانش را بستری می کرد سالیانه به رقم معینی می رسید . مقامات بیمارستان با اعزام او و همسرش به یک مسافرت تفریحی گران قیمت با کشتی ، پاداش می دادند . بدین ترتیب او معمولا زمانی بیشتر از آنچه از نظر پزشکی برای پزشکی برای بستری نمودن بیماران لازم بود تجویز می کرد . بعدها به دلیل احساس دائمی افسردگی و اضطراب ، برای درمان به من مراجعه کرد . او می گفت : " من شوهر خوبی دارم ، او یک دندان پزشک موفق است ، ما خانه ی بزرگ و زندگی راحتی داریم . ولی نمی دانم که چه مشکلی دارم که تا این حد احساس افسردگی و اضطراب می کنم " . وقتی از قرارهای او با بیمارستان مطلع شدم ، از او پرسیدم که در این مورد چه احساسی دارد و او فورا حالت تدافعی گرفت و دو قرار بعدی که با من داشت را به هم زد . وقتی دوباره به دفترم آمد ، از مشکل جدیدی شکایت می کرد : بی خوابی . وقتی دوباره سئوال خود را مطرح کردم ، او با عصبانیت گفت : " خوب من تصور می کنم که کمی احساس گناه می کنم ، ولی این احمقانه است . منظورم این است که من با این کار واقعا به کسی صدمه نمی زنم . " اگر چه علائمی که او از آنها رنج می برد ( افسردگی ، اضطراب و بی خوابی ) ، می توانستند دلایلی متعددی داشته باشند ، ولی من فکر کردم که علت اصلی همه ی رنجهای او به مسئله ی بیمارستان مر بوط باشد . او با این کار بر خلاف وجدان خود عمل می کرد و هیچ توجیه عقلانی قادر نبود از خودباوری او حفاظت کند . مراحل درمان به سادگی پیش نمی رفت . او تصور می کرد که با استفاده از داروهای آرام بخش و خواب آور می تواند مشکلش را حل کند . پیشرفت غیر منتظره زمانیزخ داد که من آزمایشی را به او پیشنهاد کردم . " آیا موافق هستیدی که به مدت دو ماع فقط مدت زمانی را جهت بستری نمودن بیماران تجویز کنید که از نظر پزشکی لازم می دانید ، تا ببینم که بعدها چه اتفاقی می افتد . " و او موافقت کرد . در ده روز علائم بیمار ی به کلی ناپدید شندن . در پایان درمان او گفت : وقتی به گذشته می اندیشم متوجه می شوم که اضطراب و افسردگی ، چقدر برایم مفید بوده اند ، آنها علائم وجود خطا در نحوه ی زندگی من بوده اند و اگر من بدون آگاهی و شناخت می خواستم این مشکل را حل کنم ، گور عمیق تری برای خودباروی خود حفر می کردم . " روان شناسان در مورد صداقت زیاد ، سخن نمی گویند . بیشتر مردم در دنیای امروز تصور می کنند که این واژه کخنه و مهجور شده است و " علمی " به نظر می رسد . یکبار در کنفرانسی حضور داشتم که موضوع مورد بحث آن ، این بود که انجام چه کارهایی باعث آسیب رساندن به خودباوری فرد می شود . من تنها فرد حاضر د جلسه بودم که موضوع صداقت و در واقع تخطی از آن را مطرح کرد . به نظر نمی رسید که فرد دیگری به این موضوع علاقمند باشد . اما ، ما یه اصل و قواعدی نیاز داریم که زندگی مان را برمبنای آنها قرار دهیم ، و چه بهتر آنکه اصول منطقی و عقلانی را بپذیریم . چرا که اگر ما از آنها تخطی کنیم ، خود باوری ما صدمه می بیند . صداقت یکی از محافظان سلامت روانی است . یک تمرین تکمیل جمله انجام این کار را تسهیل می بخشد : اگر 5درصد صداقت بیشتری در فعالیتهای روزمره ام داشتم ، _______________ اگر 5درصد صداقت بیشتری درکارم داشتم ، ____________________ اگر 5درصد صداقت بیشتری در روابطم داشتم ، _________________________ زمانی که کارهایی می کنم که به آنها افتخاتر نمی کنم ، ________________ اگر بخواهم به اعمال و انتخابهایم افتخار کنم ، _______________ شروع به تردید کردن می کنم ، __________________ درحال آگاه شدن هستم ،__________________
|